كمال الدين عبد الرزاق سمرقندى

714

مطلع سعدين ومجمع بحرين ( فارسى )

تفصيل اين احوال شنيد و با امرا و اركان دولت طريق مشورت مسلوك داشته راى بر آن قرار گرفت كه جناب شيخ الأسلام خواجه مولانا به رسم رسالت پيش ميرزا سلطان محمد رود تا به موجب فرمودهء وَ إِنْ طائِفَتانِ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ اقْتَتَلُوا فَأَصْلِحُوا بَيْنَهُما « 165 » آب تسكينى بر آتش آن فتنه نشاند و آنچه صلاح جانبين باشد به ظهور رساند . و جناب شيخ الأسلام متوجه [ شده ] به نواحى اردوى ميرزا سلطان محمد رسيد و ميرزا سلطان محمد شرايط تعظيم تقديم نموده مراسم اكرام و احترام مرعى داشت و جناب شيخ الأسلام شرايط رسالت به ادا رسانيد و بدايع الفاظ به لطايف معانى آراسته گردانيد و ميرزا سلطان محمد آن سخنان به مسمع رضا اصغا نمود . اما ميان قبول و رد متردّد بود و از بسيارى عدت و شوكت صورت جهاندارى در آيينهء انديشه تصور مىنمود . غافل از آن‌كه ما ينفع العدة اذا انقضت المدة و چون به مقتضاى لِيَقْضِيَ اللَّهُ أَمْراً كانَ مَفْعُولًا « 166 » در محكمهء قضاى لِكُلِّ أَجَلٍ كِتابٌ « 167 » به گواه عدل يمحو اللّه ما يشاء « 168 » سجّل عمر آن پادشاه مختوم شده بود از نصيحت شيخ الأسلام فايده‌اى روى ننمود و آن جناب چند نوبت آمد شد فرموده عاقبت بر آن قرار گرفت كه [ بعضى ولايات ] « 169 » از خراسان داخل ديوان عراق باشد و سكه و خطبه به نام و القاب ميرزا سلطان محمد مزين و موشّح گردد . و ميرزا ابو القاسم بابر اعتماد بر صلح كرده از ظاهر بسطام برخاست و به ولايت مازندران درآمده لشكريان به يوسون قشلاق قورياها بستند . ناگاه خبر آمد كه ميرزا سلطان محمد عهد و پيمان بر طاق نسيان نهاد و از مضمون اذا جاء القضا ضاق

--> ( 165 ) . سورة الحجرات 9 . ( 166 ) . الأنفال 44 . ( 167 ) . الرعد 38 . ( 168 ) . ايضا 39 . ( 169 ) . حبيب السير : محقّر ولايتى .